pesarane pelle

کاش همه مثل خاطره بودند کوتاه ، زیبا ، همیشه جوان.......

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو

مغرب نو مشرق نو برپا کرد

میشه از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد

میشه از گندمی های سر زلفت یه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردنی داره

آره از عشق تو مردنی داره

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 19:3  توسط behruz  | 

امشب ...میخوای بری بدون من..... خیسه ...چشای نیمه جون من ...حرفام.... نمیشه باورت چکارکنم خدایا....


راحت .....داری میری که بشکنم

عشقم.... بذارنگات کنم یه ذره ...شاید....باهم بمونه دستای ما

به جون تودیگه نفس نمونده واسه ی من نروتوهم دیگه دلم رونشکن

دلم جلوی چشات داره میمیره فقط اخه یه ذره مهربون باش خداببین چه جوری داره میره.... .......... .....

............ عشقم بگونمیشه بگذری ازمن یگوکنارمی همیشه

توروخداببین چه حالیم،نگوکه میری دلم مبخوادکه دستاموبگیری

کسی واسم شبیه تونمیشه بمون الهی من واست بمیرم...!!!

داری از چشام می افتی می دونی دست خودم نیس
آره من ازت بریدم اما تقصیر تو کم نیس
خودت اومدی تو دنیام خودتم عقب کشیدی
با خودت چی فکر می کردی واسه من چه خوابی دیدی
داری از چشام می افتی می دونی مقصری تو
وقتشه دیگه نباشی وقتشه دیگه بری تو
عاشقت بودم ولی تو منو دست کم گرفتی
ساده دل ازم بریدی خودتو ازم گرفتی 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 12:47  توسط behruz  | 

امشب چقدر زیبایی

امشب چقدر زیبایی    زیباتر از این شهر ....این ماه

امشب چقدر درخشانی   به درخشانی ماه حلال به درخشانی آویز طلا بر گردن بیوه زن

امشب چقدر زیبایی    زیباتر از اندوه    زیباتر از تنهایی

امشب صدایت دلنواز است  دل نواز تر از تاری شکسته   .....لالایی مادر درمانده

امشب فاصله ات تا من یک وجب است  یک وجب خاک    یک وجب آسمان

امشب چقدر رنگینی   رنگین تر از سیاهی  رنگین تر از سفیدی

 امشب چقدر دلگیرم دلگیر تر از ماه ژشت ابر ...... یا ابر بهاری

راستی فاصله من تا تو چقدر است؟

 

یک وجب خاک  یا یک وجب آسمان؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 20:52  توسط behruz  | 

سه نقطه هایی دارم.........درون دلم  که منتظر پر شدن  هستند.

علامت سوالی دارم..........در فکرم پرسه میزند و منتظر پاسخی است.

یک من دارم.................... منی پر از تو.....

تو هستی...................... و با حسرت درونم انباشته شده ای.

منی دارم.......................و چشمانی که خیس میمانند که تو زیر باران اشک بخندی.

سال ها هستند.............. سال هایی که بدون آنکه بفهمم گذشتند.

سال ها هستند..............سال هایی که نتوانستند چیزی از زیباییت بدزدند.

سال ها هستند .............سال هایی که نتوانستند عشقم را تمام کنند.


تو هستی درونم............... تویی که منی درونش نیست


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:56  توسط behruz  | 

امشب

امشب ....

امشب ....امشب ماه هم طور دیگری می درخشد ...امشب ستارگان آسمانم مانند لعل میدرخشند 

امشب تو هستی....امشب تو هستی و آسمانم دیگر ابری نیست 

وقتی وارد کلبه کوچک عشقمان شدی ، از روزنه های در  امید به درون اتاقمان فوران کرد....

امید حضور  تودر ذره ذره وجودم نفوذ کرده است و تمام هستی ام را دگرگون ساخته است ...

امشب تو آمدی و مرا نیز با خود آوردی...منی که در وجود  تو جا مانده بودم .....

دیگر قواعد ریاضی هم جوابم نمیدهند چون وقتی خودم را از خودم کسر میکنم پاسخش صفر نمیشود....

امشب بعد از مدت ها چراغ کلبه عشقمان روشن شده و دود از دودکشش بلند میشود

امشب با حضورت زندگی را درون هستی ام دمیدی 

باش........

با من باش......

وجودم باش.....هستی ام باش.... غمخوارم باش....امیدم باش....

چه خوش باشد  که دلدارم تو باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:54  توسط behruz  | 

مرا کمی هم این گونه بخاطر بسپار

زمان برایم متوقف شد و نتوانستم لبانم را باز کنم و چیزی بگویم

خواستی که بروی....و رفتی...............

در یک آسمان خورشید دیگری داشتی......................

بگو حداقل حالت خوب است؟

 

اینجا سرد است .....اتاق ها سرد هستند

نیستی چه فایده دارد که چند ین پتو داشته باشم

سرد........همه آدمها سرد هستند...................

دیگر به سیم آخر زدم ............مرا فقط بر خواب رفته ها درک میکنند

 

اتاقمان به هم ریخته و هر شی در جایی است

میدانم که سکوتمان از بی خوابی نیست...................

نمی دانم هنوز هم جمع من و تو ما میشود یا نه؟.........

مرا کمی هم این گونه بخاطر بسپار.........................

 

میدانم ..........هیچ چمدان قهری چندین بار باز نمیشود..........

میدانم...........عقربه های ساعت برعکس کار نمیکنند...........

میدانم...........این خانه دیگر خانه نیست......ناراحتم..............

 

روبرویم ایستاده ای...............ولی نگاه کن ! اینجا نیستی!.......

بخاطر بسپار..........................

مثل همه چیزهایی که از دست دادی.........

شاید مانند غریبه ای ترسو.............

این گونه بخاطر بسپار..................

 

 خود را در آغوش گرفته ام و ای زندگی مال من نیست دیگر.....

مرا کمی هم این گونه بخاطر بسپار..................

مرا کمی هم این گونه بخاطر بسپار..................

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 15:39  توسط behruz  | 

بهار آمد

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد


نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 23:33  توسط behruz  | 

عشق یا منطق ؟

پرم از درد دلتنگی ...واسم راهی نمونده...تو که خوبو خوشی بی من ...بدون تو دلم خونه

به تضاد عجیبی برخورده ام .دیگر دلم با عقلم در تعامل زندگی نمی کنند

جنگ و آشوبی درونم  بپا شده است.....

دل به سویی میکشد....

عقل هم که بر هر چیز توجیهی دارد و سد ی میسازپد برایم

درونم خونی بپا شده است....خبری ندارد..............

غیر از خدا کسی از حالم خبری ندارد..................

این اشتباه است که تنهایی را در آن بدانیم که اطرافمان کسی نیست.....

حال که نه عقلم با من است نه دلم.................من چه آیا من هم تنهایم؟

میدانید ؟...دلم برای دلم میسوزد (وای که این دل چه بلایی سرش آمده) ..

.چون میدانم عقل کوتاه نخواهد آمد و دل مانند 

چمدانی از یاد رفته در فرودگاه در گوشه ای منتظر صاحبی حواس پرت خواهد ماند...

دل ای دل.... ای دل دیوانه ....کسی قدر تو را نمیداند ....انتظار بس است

این حقه من نبود......

قرار نبود دل را با خود ببری

بی انصاف حال که بردی قرار نبود رهایش کنی.................

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 1:22  توسط behruz  | 

نجاتم بده

چند ساعتی چند روزی و چندی است که آسمان کلبه ی کوچکمان سیاه و بی نور شده است و خورشید دیگر در

 آسمان نیست و لی هنوز عینک آفتابی ام را زده ام .. تمام شمع ها خورشید شده اند ..نور فانوس هم اذییتم

 میکند. ماه مهربان هم دیگر با من لج کرده است و مهتابی نیست...

مدت هاست که هوای کلبه چوبی مان آلوده فکر تو شده است و دیگر ماسک هم چاره ساز نیست چون ریه هایم پر از توست...

دیگر برای گریه کردن هم طاقتی ندارم ...حتی برایم زمان گریه کردن هم ندادی.......طوری شکستم که کسی نفهمید

دیگر امیدی به طلوع خورشید ندارم دیگر این سکوت پست احاطه ام کرده است

هنوز رد پایت رو برف ها باقی مانده است و تنها امیدم به پیدا کردن راه کلبه مان آنها هستند ....ولی هوا برفیست عجله کن بی انصاف..............

نمی دانم  در این تاریکی مطلق چرا سایه وحشت دست از سرم بر نمیدارد...................

یه راهی پیش روم باز کن دوباره فکر آغازم....

دیگر از این دوری.... از این زندان...... از این ذنجیر..... بیذارم

چه کاری با خودم کردم ..........چرا سر در نمیارم؟........

بیا و فانوس شب های تنهاییم باش  بگذار نور وجودت کورم کند......بیا

نجاتم بده

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 1:42  توسط behruz  | 

عشقه تو زوره

قصه ی این عشقی که میگم .................................. عشقه لیلای مجنونه


با یه روایته دیگه ...................................................... لیلی جای مجنونه!


مجنون سره عقل اومده............................................ شده آقای این خونه


تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه................................................!


اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره...................................................


با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره.............................................


میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره...................................................!


همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره....................................


زوره ، عشقه تو زوره .......................................... احساس ، همیشه کوره


هرجا، خودخواهی باشه ........................................... انصاف ،از اونجا دوره


عاقبته لیلیه ما ....................................................... مثله گلهای گلخونه


تو قابه سرده شیشه ای ............................................. پژمرده و دلخونه


حکایت عشقه اونا ................................................. مثله برفه زمستونه


اومدنش خیلی قشنگ............................................... آب کردنش آسونه!


قلب تو خالی از عشقو ............................................. بی نوره سوتو کوره!


عاشق کشی مرامته............................................. نگات سرده و مغروره


عشق و ببین توی نگاش ............................................... از کینه ی تو دوره!


یه کاری کن تو هم براش...........................................چرا عاشقیتم زوره؟!


زوره ، عشقه تو زوره ......................................... احساس ، همیشه کوره


هرجا، خودخواهی باشه ..................................... انصاف ،از اونجا دوره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 14:19  توسط behruz  | 

مطالب قدیمی‌تر